|
دوست پسري دارم كه با خودم بزرگ شده. اسمش جينه. هميشه بهش بعنوان يك دوست نگاه مي كردم تا پارسال كه از طرف كلوب مدرسه به يك سفر رفتيم. اونجا فهميدم كه عاشقش هستم. ::ادامه مطلب::
مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خيلي وقتها پيش مي آيد كه يك كاغذ و قلم در دستمان باعث بروز خلاقيت شده و البته جنبه سرگرمي هم پيدا مي كند. با گسترش روزافزون استفاده از اينترنت اين جنبه از زندگي هم تحت پوشش اين رسانه قرار گرفته است. درادامه اين نوشته با 10 سايتي آشنا مي شويد كه امكان بروز خلاقيت را با ساده ترين ابزار در اختيارتان مي گذارند.
مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : « دختر خوب ، چرا گریه می کنی ؟ » دختر در حالی که گریه می کرد گفت: « می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم. وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست ؟ می خواهی تو را برسانم ؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت : « آنجا » و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد . مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت ، طاقت نیاورد ، به گل فروشی برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد .
پسر به دختر گفت: دوسم داري اشك از چشماي دختر جاري شد.
من نمی دانم چیست
پسري فقير و تنگدست دل در گرو دختر شاهزاده اي داد ، و كار اين عشق و دلدادگي به جايي رسيد كه زبانزد خاص و عام گشت . روزها گذشت و پسر بيچاره از عشق دختر شاهزاده سربه كوه و بيابان گذاشت ، و داستان عشق و دلداگي او به گوش دختر شاهزاده رسيد ، دختر شاهزاده ،نديمه هاي زيبارويش را پيش خود فراخواند و بعد دستور داد تا پسرعاشق را به حضورش بياورند. آن جوان وقتي به حضور دختر شاهزاده رسيد گريه هاي فراوان كرد و از عشق و دلدادگي خود گفت و از فنا شدن زندگيش ، ... دختر شاهزاده با آن پسر گفت : اي جوان زيبارو ، تو عاشق من شده اي ولي آيا اين مثل را شنيده اي كه ميگويند كبوتر با كبوتر باز با باز، ؟ بازجوان بيچاره ساعتها ناليد و از عشق آن زيبارو گريه ها كرد . تا اينكه دختر شاهزاده گفت : اي جوان عشق تو به من درست نيست ولي من نديمه هاي زيبا رويي در اطرافم دارم كه هر كدام را مي خواهي براي تو در نظر ميگيرم . وقتي دختر شاهزاده اين حرف را زد پسر جوان به اطرافش و به نديمه هاي زيبا روي نظر انداخت. دختر شاهزاده با عتاب و درشتي رو به جوان كرد و گفت : آيا دوست داشتن تو به من همينقدر بود. تو اگر واقعا تنهامرا دوست ميداشتي به ديگران نظر نمي انداختي اينك جريان من و تو است كه اگر نظرمان با خدا بود و عاشق خدا بوديم ، به غير او نظر نمي انداختيم و از غيرخدا كمك نمي خواستيم. ولي بازهم خدا با ما ارحم الراحمين است .
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟
شکم بچه اي چسبيد به بخاري و سوخت فقط 4 سالش بود تو راه بيمارستان تنها حرفي که ميزد اين بود: ... . . اي خداي مهربوني که اون بالا نشستي من بچه بودم نميدونستم بخاري داغه تو که بزرگي چرا به بخاري نگفتي که دل منو نسوزونه
اینم از مملکت ما ...!!! با این استاد های بی همه چیزش ..!! دختره زنگ زده به استاد ازش نمره می خواد و بقیه ماجرا .......... http://www.4shared.com/file/djNfu7TT/ostade_bishoor.html
پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟ گفتم چرا بگم ده یا بیست تا... ...جواب دادم فقط چند تایی پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن خیلی چیزها هست که تو نمی دونی دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد درست وقتي دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون نااميدي و تاريكي بکشند دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
خدا و کودک: کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟... خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
گویند كه در ازمنه ای نه چندان قدیم روزی پسری به خانه آمد و به مادر گفت: ای مادر عزیزتر از جون ! مرا دریاب كه الان در حال مردنم.
دوستت دارم
وقتی که تو ۱ ساله بودی، اون (مادرت) بِهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ...تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
خدا مشتی خاک برگرفت.... می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید، و لیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد/سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد/زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود/لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان/خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید/آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر/عشق، … کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید. و لیلی کمند خدا را گرفت/
لحظه ای از عشق خواندی ، جان من بیمار شد شور عشقت را گرفتم ، نبض من تکرار شد در نگاهت چون عروسک خواب می دیدم که تو لب به لبهایم نهادی ، عشق من بیدار شد روح و جانم را ربودی ، دین و کیشم را گرفتی ...از همه عالم گریزان مست آن دیدار شد در نمازم جای "سبحانَ" صدایت می زدم در سکوت و انزوایم ، ذکر تو اجبار شد تو ، خدایم، نه، وجودم را گرفتی از من و بی تو بودن در وجودم ، هرنفس انکار شد
|
ABOUT ![]()
پروردگار مهربانم MENU
Home
|