تبليغاتX
.......

.......

ناگفته ها رو گفته ام حالا پر از شنيدنم يك حرف تازه تر بزن خواستي بيايي به ديدنم

دوست پسري دارم كه با خودم بزرگ شده. اسمش جينه. هميشه بهش بعنوان يك دوست نگاه مي كردم تا پارسال كه از طرف كلوب مدرسه به يك سفر رفتيم. اونجا فهميدم كه عاشقش هستم. 
قبل از اينكه سفر تموم بشه، گام هايي رو برداشتم و به عشقم اعتراف كردم. و خيلي زود، ما يك جفت عاشق شديم، اما همديگر رو به روش هاي متفاوتي دوست داشتيم. من هميشه تنها به اون توجه مي كردم، اما براي اون، دخترهاي خيلي زيادي وجود داشت. براي من، اون تنها شخص بود، اما براي اون، شايد من تنها يك دختر ديگه بودم... 

من پرسيدم: جين، مي خواي بريم يك فيلم بينيم؟ 
- من نمي تونم 
- درحالي كه نا اميدي گريبان گيرم شده بود: چرا؟ بايد توخونه بموني درس بخوني؟ 
- نه دارم ميرم يكي از دوستام رو ببينم. 

هميشه همين جوري بود. اون دخترها رو در حضور من ملاقات مي كرد، جوري كه اصلا اتفاقي نيفتاده. براي اون، من فقط يك دوست دختر بودم. واژه "عشق" فقط از دهان من بيرون ميومد. تا اونجايي كه من مي شناختمش، هيچ وقت ازش يك "دوستت دارم" نشنيدم. سالگرد آشنايي و از اين جور چيزها هم كه قربونش برم...... 
از روز اول چيزي نگفت و اين كار رو ادامه داد، 100 روز....200 روز... 
هر روز، قبل از اينكه از هم خداحافظي كنيم، تنها يك عروسك مي داد به دستم، هر روز بدون هيچ وقفه اي. من نميدونم چرا... 
بعد يك روز.... 
من: اوووم، جين، من .... 
جين: چي ...لفتش نده، فقط بگو.... 
من: دوستت دارم. 
جين: ....تو....اووم، فقط اين عروسك رو بگير و برو خونه. 

و اين گونه بود كه اون اين سه كلمه (دوستت دارم) من رو نشنيده گرفت و عروسك رو به دستم داد. بعد اون ناپديد شد، مثل اين كه داشت فرار مي كرد. عروسك هايي كه هر روز ازش مي گرفتم، يكي يكي اطاقم رو پر كردند. اونها خيلي زياد بودند... 
بعد روز تولد 15 سالگي ام شد. من صبح زود بيدار شدم، روياي يك مهماني رو با اون داشتم، خودم رو توي اطاقم حبس كردم، منتظر تلفنش. اما.... نهار گذشت، شام تموم شد ... و خيلي زود آسمون تاريك شد... اون باز هم زنگ نزد. خسته شدم بس كه به تلفن نگاه كردم. بعد حوالي ساعت 2 صبح، يكدفعه اون زنگ زد و منو از خواب پروند. بهم گفت بيا از خونه بيرون. بازهم احساس شور شوق داشتم و با خوشحالي پريدم بيرون.


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در شنبه 6 فروردین1390ساعت1 PMتوسط MelisSa | |

مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟ 
مادر عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟ 
مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه... 
مادر عروس : پس داماد سيگاريه....!؟ 
مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه... 
مادر عروس : پس الكلي هم هست..!؟ 
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره 

مادر عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟ 
مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن... 
مادر عروس : پس زندانم بوده...!؟ 
مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن... 
مادر عروس : پس معتادم بوده...!؟ مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد... 


مادر عروس : زنش !!!؟؟؟ 
مادر داماد : والله زن خودش كه نه، هموني كه در غياب زنش باهاش رابطه 
داشت.... دوستش 


مادر عروس : دوست دخترش؟؟؟ پس دوست دختر هم داره؟ 
مادر داماد : دوست دختر كه نميشه گفت . ازش بچه هم داره... يه جورايي زنش مي شه ديگه 
مادر عروس: بچه ؟؟؟ يعني بچه هم داره ؟؟؟؟ 
مادر داماد : بچه كه نه. الان ديگه 18 سالشه.مردي شده براي خودش 
مادر عروس : پس شما براي نوه تون اومدين خواستگاري؟؟؟؟ 
مادر داماد : البته من خوب نمي دونم ... گويا پسرم با پسرش به يه دختري تجاوز كردن حالا حامله ست....دختره هم پاشو توي يه كفش كرده كه بايد منو بگيري.... نمي دونم بچه كدومشونه ....بهر حال آدرس اينجا رو دادن به ما 
مادر عروس : حامله؟؟؟؟يعني دختر ما حامله است؟؟؟؟ دارين مزخرف مي گين 
مادر داماد: والله من كه نمي دونم ...پسر و نوه م كه چيزي به من نگفتن....پدر دختره كه گاهي شبا مي اد پيشم و باهم رابطه داريم پريشب بهم گفت...شايدم دروغ گفته 
مادر عروس: پدر دختره؟؟؟؟ شوهر من؟؟؟ با تو رابطه داره؟؟؟ 
مادر داماد: والله نبايد اينو مي گفتم ...حقيقتش رو بخواي ما خونواده آبروداري هستيم...نخواستم بگي دخترمو حامله كردن حالا مي زنن زيرش....در هر حال باز امشبم از پدرش مي پرسم...قسمش مي دم راستشو بگه و بگه بچه مال كدومشونه...آخه شب ازدواج كه نبايد مرد به زنش دروغ بگه.درسته خانوم؟؟؟؟ 
وااااااااااااااااااااا....چرا غش كردي؟؟؟؟ راستي كبريت نياورديا!!!!!؟؟؟؟؟ 

+نوشته شده در شنبه 6 فروردین1390ساعت12 PMتوسط Ghafour | |

خيلي وقتها پيش مي آيد كه يك كاغذ و قلم در دستمان باعث بروز خلاقيت شده و البته جنبه سرگرمي هم پيدا مي كند. با گسترش روزافزون استفاده از اينترنت اين جنبه از زندگي هم تحت پوشش اين رسانه قرار گرفته است. درادامه اين نوشته با 10 سايتي آشنا مي شويد كه امكان بروز خلاقيت را با ساده ترين ابزار در اختيارتان مي گذارند. 

http://bomomo.com 
ابزارهاي مختلفي همراه با يك كاغذ سفيد در اختيار شما است. اما كنترل كاملي بر روي آنچه كه ترسيم مي شود نداريد. همين موضوع مي تواند باعث سرگرمي شود. 

-------------------------------- 
http://www.manetas.com/pollock/ 

فكر كنيد يك خودنويس در دست گرفته ايد كه جوهر آن در حال ريختن است. با حركت دادن ماوس جوهر بر روي صفحه سفيد ريخته شده و اگر ماوس را با سرعت حركت دهيد جوهر كمتري ريخته خواهد شد. علاوه بر اين با هر كليك رنگ جوهر نيز تغيير مي كند. به نظر من با اين ابزار مي توانيد آثار جالبي را خلق كنيد. 

--------------------------------- 
http://www.escapemotions.com/experiments/fluid_painter/index.html 

نقاشي بر روي آب با استفاده از اين ابزار آنلاين كاملا امكانپذير بوده و لذت فراواني دارد. به نظر من اين ابزار مي تواند آرام بخش نيز باشد.توصيه مي كنم اين ابزار را امتحان كنيد 

-------------------------------- 
http://www.escapemotions.com/experiments/flame/index.html#top 

نقاشي با شعله هاي آتش چيزي است كه با استفاده از اين ابزار تجربه خواهيد كرد. توصيه مي كنم به تصاوير خلق شده با استفاده از اين ابزار كه در سايت قرار دارد توجه كنيد. 

------------------------- 
http://www.flurrious.com/ 

بارش برف همراه با صداي باد و البته بدون شتيدن صداهاي مزاحم، همراه با نوشيدن يك فنجان نوشيدني گرم مي تواند بسيار لذت بخش و آرام كننده باشد. با استفاده از اين سايت مي توانيد يك ذره برف را خودتان طراحي كرده و سپس بارش برف با اين ذره ها را ببينيد. اين بارش همراه با صداي باد همراه خواهد بود. 

------------------------------ 
http://graffiti.playdo.com/ 

هنر گرافيتي، هنر بسيار جالبي است. در اين سايت مي توايند با استفاده از اسپري و رنگهاي مختلف تمام خلاقيت خود را بروز دهيد. 

-------------------------------- 
http://www.picassohead.com/create.html 

اگر به سبك پيكاسو علاقه مند هستيد مي توانيد با اين سايت شانس خود را در رقابت با اين استوره نقاشي امتحان كنيد 
------------------------------------------ 
http://www.zefrank.com/scribbler/ 

يك ساختار بكشيد تا تارهايي ماتنند تار عنكبوت به دور آن تنيده شود. مي توانيد با ابتكار خود طرحهاي جالبي را ايجاد كنيد. 

--------------------------------------- 
http://www.zefrank.com/scribbler/scribblertoo/ 

اين ابزار مانند ابزار قبلي است با اين تفاوت كه نيازي نيست ساختار را از قبل بكشيد همزمان با كشيدن ساختار تارها تنيده خواهند شد. 

+نوشته شده در جمعه 13 اسفند1389ساعت3 PMتوسط Ghafour | |

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. 


وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : « دختر خوب ، چرا گریه می کنی ؟ » 

دختر در حالی که گریه می کرد گفت: « می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم. 

وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست ؟ می خواهی تو را برسانم ؟ 

دختر دست مرد را گرفت و گفت : « آنجا » و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد . 

مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. 

مرد دلش گرفت ، طاقت نیاورد ، به گل فروشی برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد .

+نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت12 PMتوسط Ghafour | |

پسر به دختر گفت: دوسم داري اشك از چشماي دختر جاري شد.

ميخواست بره كه پسر دستشو گرفت،اشكاشو پاك كرد و گفت:

اگه دوسم ندارياشكال نداره مهم اينه كه من دوست دارم و طاقت ديدن اشكاتو ندارم

دختر سرشو پايين انداخت و گفت: ميدوني چيه؟

من دوست ندارم!من...من بدجوري عاشقت شدم

پسر دستاي دختر رو رها كرد و با قيافه اي غمگين از دختر جدا شد

دختر فرياد زد: مگه دوسم نداري؟چرا داري ميري؟؟

پسر جواب داد:چون دوست دارم ميخوام تنهات بذارم.

دختر گفت:فكر كنم شنيده باشي كه ميگن عاشقي كه تنها باشه توي دنيا نميمونه!!!

تو كه دوست نداري من بميرم هان؟؟؟

پسر گفت آنقدر دوستت دارم كه نميخوام به خاطرمن مرتكب گناه بشي!چون ميگن عشق يه جور گناهه.

دختر گفت اما ععشق پاكه!

پسرفرياد زد:عشق پاك ديگه هيچ جاي دنيا پيدا نميشه و دختر را براي هميشه تنها گذاشت.

+نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت2 AMتوسط MelisSa | |

من نمی دانم چیست 

که چنین زار و پریشان شده ام 

..... و چرا ؟؟ 

مژه بر هم زدنی اشک مرا می ریزد... 

نکند باز من عاشق شده ام؟؟!! 


من نمی دانم چیست... 

« آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟؟ » 

.............. و مرا می شکند ، می سوزد. 

....... و چنین زود به هم می ریزد . 

نکند باز من عاشق شده ام؟؟!! 

راستی !.... 

نگرانی من از بابت چیست ؟؟؟ 

و چرا اینهمه رفتار ترا می پایم 

و چرا اینهمه دلواپس چشمان توام؟؟؟؟ 

ریشه ی اینهمه دلتنگی چیست ؟؟؟ 

نکند باز من عاشق شده ام؟؟!! 

آه .... 

ای مردم این دهکده ی موهومی 

به همه می گویم........ 

اگر عاشق شده باشم روزی 

خون من گردن آن دخترک مهسایی است 

که در اقلیم مجازی هرشب 

بال در بال دل نازک من 

تا سحر می چرخــیـد 

و برای دلم افسانه ی دریا می گفت.... 


خون من گردن اوست..... خون من گردن اوست ....

+نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت1 AMتوسط MelisSa | |

پسري فقير و تنگدست دل در گرو دختر شاهزاده اي داد ، و كار اين عشق و دلدادگي به جايي رسيد كه زبانزد خاص و عام گشت . روزها گذشت و پسر بيچاره از عشق دختر شاهزاده سربه كوه و بيابان گذاشت ، و داستان عشق و دلداگي او به گوش دختر شاهزاده رسيد ، دختر شاهزاده ،نديمه هاي زيبارويش را پيش خود فراخواند و بعد دستور داد تا پسرعاشق را به حضورش بياورند. 


آن جوان وقتي به حضور دختر شاهزاده رسيد گريه هاي فراوان كرد و از عشق و دلدادگي خود گفت و از فنا شدن زندگيش ، ... 


دختر شاهزاده با آن پسر گفت : اي جوان زيبارو ، تو عاشق من شده اي ولي آيا اين مثل را شنيده اي كه ميگويند كبوتر با كبوتر باز با باز، ؟ 


بازجوان بيچاره ساعتها ناليد و از عشق آن زيبارو گريه ها كرد . 


تا اينكه دختر شاهزاده گفت : اي جوان عشق تو به من درست نيست ولي من نديمه هاي زيبا رويي در اطرافم دارم كه هر كدام را مي خواهي براي تو در نظر ميگيرم . 


وقتي دختر شاهزاده اين حرف را زد پسر جوان به اطرافش و به نديمه هاي زيبا روي نظر انداخت. 


دختر شاهزاده با عتاب و درشتي رو به جوان كرد و گفت : آيا دوست داشتن تو به من همينقدر بود. تو اگر واقعا تنهامرا دوست ميداشتي به ديگران نظر نمي انداختي 


اينك جريان من و تو است كه اگر نظرمان با خدا بود و عاشق خدا بوديم ، 


به غير او نظر نمي انداختيم و از غيرخدا كمك نمي خواستيم. 


ولي بازهم خدا با ما ارحم الراحمين است . 


+نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن1389ساعت1 PMتوسط Ghafour | |

خانم ناهید نوری: 

به نام خدایی که زن آفرید * حکیمانه امثال ِ من آفرید 

خدایی که اول تو را از لجن *و بعداً مرا از لجن آفرید ! 

برای من انواع گیسو و موی *برای تو قدری چمن آفرید ! 

مرا شکل طاووس کرد و تورا *شبیه بز و کرگدن آفرید ! 

به نام خدایی که اعجاز کرد *مرا مثل آهو ختن آفرید 

تورا روز اول به همراه من *رها در بهشت عدن آفرید 

ولی بعداً آمد و از روی لطف *مرا بی کس و بی وطن آفرید 

خدایی که زیر سبیل شما * بلندگو به جای دهن آفرید ! 

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود * مرا خانه داری خفن آفرید 

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب * شراره، پری، نسترن آفرید 

برای من اما فقط یک نفر * براد پیت من را حَسَنْ آفرید ! 

برایم لباس عروسی کشید * و عمری مرا در کفن آفرید 

به نام خدایی که سهم تو را * مساوی تر از سهم من آفرید


پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی: 

به ‌نام خداوند مردآفرین * که بر حسن صنعش هزار آفرین 

خدایی که از گِل مرا خلق کرد * چنین عاقل و بالغ و نازنین 

خدایی که مردی چو من آفرید *و شد نام وی احسن‌الخالقین 

پس از آفرینش به من هدیه داد*مکانی درون بهشت برین 

خدایی که از بس مرا خوب ساخت *ندارم نیازی به لاک، همچنین 

رژ و ریمل و خط چشم و کرم *تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین 

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست *نه کار پزشک و پروتز، همین! 

نداده مرا عشوه و مکر و ناز * نداده دم مشک من اشک و فین! 

مرا ساده و بی‌ریا آفرید * جدا از حسادت و بی‌خشم و کین 

زنی از همین سادگی سود برد * به من گفت ازآن سیب قرمز بچین 

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت و* دادم به او سیب چون انگبین 

چو وارد نبودم به دوز و کلک *من افتادم از آسمان بر زمین 

و البته در این مرا پند بود * که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین 

تو حرف زنان را از آن گوش گیر *و بیرون بده حرفشان را از این 

که زن از همان بدو پیدایش‌ات * نشسته مداوم تو را در !کمین

+نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن1389ساعت1 PMتوسط Ghafour | |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. 


میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. 


داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. 


مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. 


لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! 


همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. 


بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : 


سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. 


کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. 


مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. 


می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. 


دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389ساعت0 AMتوسط Ghafour | |

داستان یه دختر توی اتوبوس
وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود، همانجا روبروی در، دستم را به میله گرفتم...

پیرمرد با کُتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی های اقایون گره کرده! (که میشود گفت تقریبا در قسمت خانم ها)

خانم دیگری وارد اتوبوس شد، کنار دست من ایستاد، چپ چپ نگاهی به پیردمرد انداخت، شروع کرد به غرلند کردن!

ـ برای چی اومده تو قسمت زنونه! مگه مردونه جا نداره؟ این همه صندلی خالی! 
ـ خانم جان اینطوری نگو، حتما نمی تونسته بره!
ـ دستش کجه نمی تونه بشینه یا پاش خم نمیشه؟
ـ خب پیرمرد ِ! شاید پاش درد میکنه نمی تونه بره بشینه!
ـ آدم چشم داره می بینه! نیگاه کن پاش تکون میخوره، این روزها حیاء کجا رفته؟!...

سکوت کردم، گفتم اگر همینطور ادامه دهم بازی را به بازار می کشاند! فقط خدا خدا میکردم پیرمرد صحبت ها را نشنیده باشد!

بیخیال شدم، صورتم را طرف پنجره کردم تا بارش برفها را تماشا کنم...

به ایستگاه نزدیک می شدیم
پیرمرد میخواست پیاده شود
دستش را داخل جیبش برد
پنجاه تومنی پاره ایی را جلوی صورتم گرفت
گفت:"دخترم این چند تومنیه؟"

بغض گلویم را گرفت، پیرمرد نابینا بود! خانم بغل دست من خجالت زده سرش را پایین انداخت و سرخ شد..

+نوشته شده در شنبه 23 بهمن1389ساعت1 PMتوسط ParisSa | |

شکم بچه اي چسبيد به بخاري و سوخت فقط 4 سالش بود تو راه بيمارستان تنها حرفي که ميزد اين بود: ... . . اي خداي مهربوني که اون بالا نشستي من بچه بودم نميدونستم بخاري داغه تو که بزرگي چرا به بخاري نگفتي که دل منو نسوزونه 

+نوشته شده در جمعه 22 بهمن1389ساعت12 PMتوسط amir mohammad | |

اینم از مملکت ما ...!!! 

با این استاد های بی همه چیزش ..!!  

دختره زنگ زده به استاد ازش نمره می خواد و بقیه ماجرا .......... 


http://www.4shared.com/file/djNfu7TT/ostade_bishoor.html





+نوشته شده در پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت7 PMتوسط PoryA | |

پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟ 

گفتم چرا بگم ده یا بیست تا... 

...جواب دادم فقط چند تایی 

پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت 

تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری 

ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن 

خیلی چیزها هست که تو نمی دونی 

دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی 

دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد 

درست وقتي دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون نااميدي و تاريكي بکشند 

دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه 

صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند 

اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها 

جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید 

پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است 

فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در یکشنبه 17 بهمن1389ساعت9 PMتوسط MelisSa | |

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ 

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. 

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. 

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: 


یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. 




::ادامه مطلب::

+نوشته شده در جمعه 15 بهمن1389ساعت2 PMتوسط Ghafour | |

خدا و کودک: 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: 

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ 

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد 

اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. 

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود 

کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟... 

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. 

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در جمعه 15 بهمن1389ساعت2 PMتوسط PoryA | |

گویند كه در ازمنه ای نه چندان قدیم روزی پسری به خانه آمد و به مادر گفت: ای مادر عزیزتر از جون ! مرا دریاب كه الان در حال مردنم.
پس مادر آنچنان كه رسم مادران است به سینه بكوفت كه: چه شده ای گل پسركم!
پسر نگاهی به مادر بكرد و گفت: كه اگر چه حیا دارم ولی به تو بگویم كه امروز در محله مان چشمم برای اولین بار به این دختر همسایه خورد و نگاه همان و عشق همان! پس اینك از تو مادر بزرگوار خواهم كه به خانه آنها روی و او را به نكاح (عقد) من در آری كه دیگر تاب دوری او را بیش از این درمن نیست!!!
مادر نگاهی از سر دلسوزی به پسر بیانداخت و گفت: دلبركم من حرفی ندارم و بسی خوشحالم كه تو از همان ابتدای راه به جای الاف شدن در خیابان و ولنگاری راه حیا در پیش گرفتی و ازدواج كردن، اما بهتر است كه لختی درنگ نمایی كه اینگونه عاشق شدن ناگهانی را رسم ازدواج نشاید و اگر هم بشاید دیری نپاید!
پس پسر نگاهی به مادر بیانداخت و گفت: مادر جان یا حال برو یا دیگر زن نخواهم كه این ماه تابان ازدست من برود و عشق او وجودم را بسوزاند


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت9 PMتوسط Ghafour | |

دوستت دارم 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا، 

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را… 

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی! 

باید آدمش پیدا شود! 

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! 

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند! 

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش… 

شروع می‌کنی به خرج کردنشان! 

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی 

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند 

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد 

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت11 AMتوسط ParisSa | |

وقتی که تو ۱ ساله بودی، اون (مادرت) بِهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ...تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو ۲ ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که ۳ ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.تو هم با ریختن ظرف غذات ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی !
وقتی ۴ ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که ۵ ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری.تو هم، با انداختن (به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی !
وقتی که ۶ ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی ...!
وقتی که ۷ ساله بودی، اون، برات یک توپ فوتبال خرید.تو هم، با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!!
وقتی که ۸ ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۹ ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن1389ساعت10 AMتوسط Ghafour | |

خدا مشتی خاک برگرفت.... می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید، و لیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد/سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد/زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود/لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان/خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید/آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر/عشق، … کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید. و لیلی کمند خدا را گرفت/

+نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن1389ساعت7 PMتوسط MelisSa | |

لحظه ای از عشق خواندی ، جان من بیمار شد شور عشقت را گرفتم ، نبض من تکرار شد در نگاهت چون عروسک خواب می دیدم که تو لب به لبهایم نهادی ، عشق من بیدار شد روح و جانم را ربودی ، دین و کیشم را گرفتی ...از همه عالم گریزان مست آن دیدار شد در نمازم جای "سبحانَ" صدایت می زدم در سکوت و انزوایم ، ذکر تو اجبار شد تو ، خدایم، نه، وجودم را گرفتی از من و بی تو بودن در وجودم ، هرنفس انکار شد

+نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن1389ساعت3 PMتوسط Ghafour | |